دارم یخ میزنم تو هجوم اینهمه تکرار ِمعصیت نخواستنـــــــــــت
دارم یخ میزنم تو هجوم اینهمه تکرار ِمعصیت نخواستنـــــــــــت
برای آسمان نوشت:
دوست عزیزم آزی، وقتی شنیدم که جواب آزمایشها نشان داده که مادرت سرطان ریه از نوع بدخیم دارد خیلی ناراحت شدم. این تنها کاری ست که از دستهای ناتوانم بر می آید. . من و هر خواننده ی این متن دعا می کنیم که مراحل درمان مادر مهربانت به خوبی طی شود و سلامتیش را دوباره بدست آورد . .
هر دعا، اهدای یک سلول سالم
درخواست صمیمانه: لطفا این متن را عینا و یا به سلیقه خود برای مدت 7 روز بعنوان پست ثابت در بلاگ خود قرار دهید . .
این زنجیره می تواند به معجزه تبدیل شود
پ ن : اطاعت کردم قربان
کاش میدانستی دوستت دارم ها ویران میکنند آدمها را اگر ممتد نباشند ....
شکاف میان من و دیدار سربسته بن بست عقایدم را به لجن کشیدند
میخواستم بنویسم از هر چی پنجره و ماه و بارون و ستاره اس
از هر چی که تو رو یادم میاره ؛ دلتنگ که میشم قراری داشتم برای نواختن ؛ هماهنک نمیشه اما نت هام با اشکهایی که خاطرات تو رو رفم میزنند
میخواستم بنویسم از دردهایی که با تو همه جا با منن که لحظه ها مو میکشن تو خودشونو و میمکن عزیزترین ثانیه های عمرمو که با تمام وجود دوستشون دارم
دوستت داشتم ، دوست داشتنم بی تصور بود ، لایق عشق میدیدم شبهامو ، سپری کردن دقایقی که درونش حضور داشتی رویایی بود دست نبافته ، شکل نگرفته اما خواستنی
میخواستم ، میخواستم بر خیزم ازین رویاهای اجباری و بپیوندم به واقعیت ،نشد توانش رو نداشتم ،صبر کردم تا لحظه ی موعود ، قیامت برپاشد ، طاقت نیاوردم
تمام این دونه های ریخته ی بارون انگار خاطراتی رو چکه میکنن که من عاشق تک تکشون شدم و دارم ذره ذره نابود میشم
آب ریخته رو چطور میشه جمع کرد ؟! تو منطق داشتی من دل، تو دل داشتی من منطق
بلایی رو که سر زندگیم آوردم از منطقم بود ، دل دادم دل ستاندم و دار زدم خوشبختیمو با منطقم
با منطق نخواستن تو ، توی روزهایی که مال من بود ،مال خود خود من
دشوار بودن گمانهای فرسایشی ام لحظه های با تو بودن را ربود
چه دقیق نقشه رفتن رو کشیدی ، چه خوب حس کردم خداحافظی هایت را
پریشان که میشوم دقیق ترم ، آگاهتر ، ساده تر شاید و عاقلتر گویا
راز رفتن بی هنگامت قابل درک نیست برای هیچ کاشفی
من که دل داده بودم چطور کشف کنم
من که دل خواسته بودم چی !!!!!!!!!!!
توانایی هام ته کشیدن در تحمل
نبودنت بلاهای مصیبت باری رو رج میزنن
مرده ای محزون با روحی سرگردان با خواهشی مضاعف
با جمله ای آتشین برای دلت به یادگار خداحافظی کردم
دل خوشم به روزی که بر گردی
بدون شرح ......
عشق با اختیار آمد و فراق بی اختیار
شب و روزی نمانده
کویری شده ام
دل را نگاه گرم تو دیوانه میکند ..........................
آیینه را رخ تو پریخانـــــه میکند
پ ن : رفت آنکه مرا مونس جان بود
استثمار گاهی عشق را میبافد در هم و اما میشکافد نم نم حس میان دو دیدار را
محسور شده ام در این دقایق ِ انکار ناپذیر
تحمل نخواستن دشوارترین رج زدن در روز مردگی هاست
سبک مثل پر ،مثل باد
قصه ی پرواز پر در باد
آرام، معلق و سبک
سفر به ناکجا آباد
پ ن : توهم یک ذهن آشفته
باران شست ویرانه ای را که از دل من بنا کرده بودی
هوا ابری است
نقش من ایستادن است
با سنگینی نگاهت چه کنم ؟
همه ی ما ماسک میزنیم تو زندگی
گاهی انقدر ماسک میزنیم که فراموش میکنیم کی هستیم و کجای دنیاییم
اونوقت
تو همین زندگی ِ نکبتی پر از تظاهر
اگه خوش شانس باشیم
یکی پیدا میشه و خودِ واقعیمونو بهمون نشون میده
که کی هستیم و کجای دنیاییم و میتونیم کجای دنیا باشیم
پ ن : حرفِ """ نیکیتا """ ست و من به شدت باهاش موافقم
خلقت واژه های به تعطیلی رفته کار دشواری است وقتی
همه ی نسلهای آگاهی به وضوح در کشاکشی دشوار نیاز مبرم به آرامش دارند .
دل میبندیم به تقاطع ، غافل از اینکه باید قانع شد به موازات
پ ن : حق با توست خودنویس
یه دل ِ ساده و یه نگاه ِ پر از عشق ُ عمیق ، چقدر کشنده خواهد شد این یک نگاه
زندگی روزهایی که میمیریم
آری
دنیا ارزش یک لحظه زندگی را ندارد مطمئناً
سایه ام شو ، قول میدم تو هیچ هوای ابری پا نذارم و شبها ؟؟؟!!!!!
پ ن : پیدا کنید حقیقت را !!!!!!
بعدا نوشت : خیال تو سایه ایست که هر روز و شب با من است ، با نور یا در تاریکی مطلق
خیال ِ تو هوس نیست ، دیوانگیست از جنس گناه
پ ن : اگر من اشتباهتم ؟!!!! همیشه اشتباه کن
تمام نوشته های امروزم راهی ثبت موقت شد
شراب تلخ میخواهم که مرد افکن بود زورش
که تا یکدم بیاسایم ز دنیا و شر و شورش
یه شبهایی هست در اوج عاشقی که دوست داری تنها باشی تو سکوت و فکر کنی که تو دلت چی میگذره و بوی سوختن شمع رو حس کنی
پ ن : خودخواهانه است اما صدای ضبظ شده ی ساز خودتو هم گوش بدی
زمستونی باشید سفید و پاک
پ ن : امشب من و تنهایی و ماه و ساز و تو (؟)
طعم صدایم را که چشیدی رنگ شبهایت عوض شد .
پ ن : ......
چقدر صدای اشک ریختنش دلخراش بود
برای شلاقی که به صورتم خورد گریه میکرد یا برای آرامش خودش ؟
همه تن صدا شدم ، شکستم سکوت رو
بازهم سد کشیدم
و بعد
آرام آرام رو به سکوت امامزاده باریدم تو عجیب ترین تنهایی عمرم
پ ن : سرد و خالی ام ، میلرزم از فکرهای درونم
چشم بگشای که جلوه ی دلدار به تجلی است از در و دیوار ..........
پ ن : نمیدونم
صدای شعله های آتش مرا گرم میکرد ، سکوت مرا میپایید ، آغوشم باز بود برای نبودنت ، همه ی وجودم انکار میکرد خواستنت را و من غوطه ور بودم در تلاطم خاطره هایت ، تکرار میکردم آنچه را که میل داشتم به شنیدنش ، می آیی میدانم ، دلم که گرم میشود تو آرام آرام می آیی ، خودت را جا میکنی میان بند بند وجودم ، منتظر ماندم ، میپیچیدم در شب ، میگشتم به دنبال صدایت ، آنقدر پرسه زدم در حوالی خیالت تا آمدی ، صدایت مرا گرمتر کرد از شعله های آتش ، سکوت رهایم کرد ، آغوشم باز بود برای بودنت ، همه ی وجودم اعتراف میکرد خواستنت را و من غوطه ور بودم در تو
رویا ها را به خاطره میسپارم ، زندگی همین است انگاری
حسین ، ابوالفصل ، زینب
پ ن : رنگها حال آدم رو خوب توصیف میکنن
زندگی بازیهایی داره که کدهای مخفی اش رو تو هیچ وبلاگی نمیتونی پیدا کنی ، باید انقد ببازی تا راه بردشو پیدا کنی